نام نیکو گر بماند زادمی
به کزو ماند سرای زر نگار

وقتی سرگذشت کسانی که در سرزمین مادری، خاک غربت بر پیشانی‌شان نقش می‌بندد و بی‌مهری‌های بی‌شماری می‌بینند، را مرور می‌کنم  دردى چنان قلبم را می‌فشارد که وجودم توان ایستادن در خود نمی‌بیند.

 

 

شخصیت‌های بی‌نظیری که مردم بدون تشریفات برنامه‌‌ریزی شده‌ای، در روز تدفین و ترحیمشان همراهی و شرکت دارند و در محافل صمیمی‌ همیشه از آنها به نیکی سخن می‌رانند.

از تشیع جنازه سیروس قایقران کاپیتان تیم ملی فوتبال کشورمان، که در سال 77 استان‌های سرسبز شمالی را سیاه پوش کرد تا همین سال 1390، تشیع بدن هاله سحابی که در روز تشییع پیکر پدرش - عزت اله سحابی - درگذشت، این لحظه‌های ماندنی و جانکاه را شکل می‌دهند.

همه اینها نمونه‌ای از انسان‌های شریفی‌اند که برای پست و جایگاه، نزد هیچ مقام صاحب منصبی، سرخم نکردند.

با این وصف، به گذشته دورتر - حدود نیم قرن پیش ـ که برویم؛ می‌خوانیم و می‌بینیم که مردم تهران چگونه یک قهرمان و یا بهتر، یک پهلوان را به عنوان نماد و سمبل ورزش انتخاب کردند.

وداع با بدن جهان پهلوانی که در 36 سالگی، به عشق مردم سرزمینش به روی تشک می‌رفت سخت بود. روز وفاتش مردم ناباورانه به یکدیگر خبر می‌دادند و جمعیت آرام و آرام گرد هم آمد تا یادش در دل‌ها آرام گیرد. جوانی که به لطف یک زندگی سالم، مرگ مظلومانه‌‌ای داشت تا همیشه در خاطر این مردم به عنوان یک اسطوره باقی بماند. او کسی نبود جز جهان پهلوان غلامرضا تختی.

پ.ن:
در زندگی مواقعی پیش می‌آید که دوست داری یک گوشه بنشینی، دست زیر چانه‌هایت بگذاری و مردانه گریه کنی. حالا آخرین باری که آرنج‌هایم را بر روی زانو، دستها را دور سر، و با چشمان پر اشک به زمین خیره شدم، کی بود؟

هنگامه وداع با پیکر دکتر صدیق سروستانی.

یادشان گرامی.