١٠٠١ نكته

فلسفه حرف مي‌آورد و عرفان سکوت. آن عقل را بال و پر مي‌دهد و اين عقل را بال و پر مي‌کند. آن نور است و اين نار. آن درسي بود و اين در سينه. از آن دلشاد شوي و از اين دلدار. از آن خداجو شوي و از اين خداخو. آن به خدا کشاند و اين به خدا رساند. آن راه است و اين مقصد، آن شجر است و اين ثمر. آن فخر است و اين فقر، آن کجا و اين کجا. ۱

پ.ن:
۱ـ علامه حسن زاده آملي/ هزار و يك نكته/ صفحه ١٢٨ / نكته ١٩٦

هم پا - 65

بيا بنشين
همينجا
يك نفس، يك دم
من از پرواز، از رفتن، از آزادي
حرف‌ها دارم.

من از دستان لرزانی كه روی دسته‌ي سازم
چونان در پرده‌ها با خشم می‌كوبند
كه گویی هیچ رازی را دگر تاب نگفتن نیست
اگر امشب بیایی قصه خواهم گفت . . .

پ.ن:
۱ ـ باغ ـ سوخته / شاعر ساره احمدي

 

به ظلمت شبان بي فروغ من!

در سپيده دم هشتم دي ماه هزار و سيصد و سيزده، ستاره‌اي در آسمان تهران، محله‌ي اميريه درخشيد كه همواره نسل‌هاي آينده ايران را مسحور خود خواهد نمود. شاعري كه از جهان بي‌تفاوتي فكرها، حرف‌ها و صداها آمده بود و هيچگاه مسئوليت‌هاي خود در قبال زنان كشورش را فراموش نكرد:

به لبهايم مزن قفل خموشي / كه در دل قصه‌اي ناگفته دارم
زپايم باز كن بند گران را / كزين سودا دلي آشفته دارم

 و امروزه براي بسياري از ما خيابان منوچهري، لاله‌زار و حتي چهار راه استانبول، خاطرات استثنائي كسي را تداعي مي‌كند كه تمام قد در مقابل جهل و تعصب ايستادگي كرد:

فروغ فرخزاد

آرزوی من آزادی زنان ایران و تساوی حقوق آن‌ها با مردان است» «من به رنج‌هایی که خواهرانم در این مملکت در اثر بی‌عدالتی مردان می‌برند، کاملاً واقف هستم و نیمی از هنرم را برای تجسم دردها و آلام آن‌ها به کار می‌برم. آرزوی من ایجاد یک محیط مساعد برای فعالیت‌های علمی هنری و اجتماعی زنان است .»

اي مسيح! گويا روز رستاخيز توست!

نگاه كن اي مسيح!
اي كسي كه ميان اشعه‌هاي نوراني آسمان قرار گرفته‌اي، نگاه كن! از آن گنبد آبي و پاك آسماني به اين زمين پست نگاه كن!

ببين اي هادي مومن!
اين مزرعه كه با قدم‌هاي مباركت متبرك شده بود، ميدان نبردي شد كه پاهايي قوي، استخوان بيچارگان را در آن له مي‌كنند، جايي است كه دستان ظالمان، روح مظلومان را تضعيف مي‌كنند. فرياد ستمديدگان از تاريكي بر مي‌خيزد، و آنكس كه با نام تو بر سرير پادشاهي مي‌نشيند، به آن فرياد اعتنايي نمي‌كند.
آنها كه سخنان تو را در معابد، وعظ مي‌كنند، اشك و فرياد داغديدگان را نه مي‌بينند و نه مي‌شنوند.
آنهايي را كه به صلح وصيت كردي بنگر، و ببين اعتقاداتشان چگونه از هم گسسته شد.

پس اي مسيح بيا! تا در ايام عيد ـ در روزها و شب‌هاي پر از شادي ـ صداي‌مان را بشنوي و صلح را طوري در زمين مستقر كني كه تمام انسان‌ها از آن لذت ببرند.