در سپيده دم هشتم دي ماه هزار و سيصد و سيزده، ستارهاي در آسمان تهران، محلهي اميريه درخشيد كه همواره نسلهاي آينده ايران را مسحور خود خواهد نمود. شاعري كه از جهان بيتفاوتي فكرها، حرفها و صداها آمده بود و هيچگاه مسئوليتهاي خود در قبال زنان كشورش را فراموش نكرد:
به لبهايم مزن قفل خموشي / كه در دل قصهاي ناگفته دارم
زپايم باز كن بند گران را / كزين سودا دلي آشفته دارم
و امروزه براي بسياري از ما خيابان منوچهري، لالهزار و حتي چهار راه استانبول، خاطرات استثنائي كسي را تداعي ميكند كه تمام قد در مقابل جهل و تعصب ايستادگي كرد:
فروغ فرخزاد
آرزوی من آزادی زنان ایران و تساوی حقوق آنها با مردان است» «من به رنجهایی که خواهرانم در این مملکت در اثر بیعدالتی مردان میبرند، کاملاً واقف هستم و نیمی از هنرم را برای تجسم دردها و آلام آنها به کار میبرم. آرزوی من ایجاد یک محیط مساعد برای فعالیتهای علمی هنری و اجتماعی زنان است .»