نگاهي به اندوه ماه
آيا هرگز هنگام گذر از جاده، به گندمزاري رسيدهايد؟ اندك دمي ايستادهايد؟ لختي به وزش باد در آن نگريستهايد؟ آيا در گندمزارهاي زندگيام كسي با من بوده است؟!
. . . بارها انديشيدهام، چرا آنچه ميبينم، آنچه هست نيست؟
گندمزار زيباست و انسان عجيب! انسان يگانه پرتو آسمان و زمين است كه به ژرفاي تاريكيها ميتازد.
انسان سرگردان اما، به هر سو ميگردد. دامني براي آرامش، و گريزي براي توان فرسودن ندارد. . .
انسان از آرامش گريزان و از فرسايش بيزار است، اما به يك سو راه ميپويد و خود نميداند كه اين هر دو، يگانهاند. گاه يكي را فداي ديگري ميكند و آن ديگري به بلندا ميرسد. اما بر فراز بلندي قله است و قله، سكون است و سكون آرامش نيست. در پس قله هيچ نيست جز گامگاهي به نشيب . . . و گاه فرازي ديگر، و اين توان فرسودن نيست، كه همان سكون است.
ما همه به سوي سكون در گاميم و از آرامش و فرسايش، از پيدايش، باز ميمانيم. كه آرامش و فرسايش در يك سويند و هر چند در جدال . . . .
آدمي ميداند ميان آن دو فاصله اي نيست جز يك كلام، و آن كلام است كه پرتو هستي انسان را ميپردازد و تيزي آن را به تاريكي بُرش ميدهد.
برو ! به جاده گام بگذار!
بسيار زيباست، زيبايي راز است و جاده، سرشار از راز، جاده بستر اسرار است.
پيمايش تمام جادهها را آغاز كن! زينهار از تند گام برداشتن! گامهايت را بر جاده بساي، در لحظات جاده غوطهور شو! جاده رو به پيش دارد و زماني براي بازگشت نيست. ايستايش و حركت، رمز بودن در جاده است.
بايست! دمي فرو بده! ذرهاي لحظه را در خود حل كن، بپراكن! گام ديگر، بايست! به پيرامونت نظر كن. نظرگاه همان اسرار جادههاست و شيرين يا تلخ، هست و بودن . . . .
شيريني و تلخي دو جلوه بودن است. اما آنچه بايد ناب در آن فرو رفت، بودن است.
جاده تاريك است، چوبدستي محكم بردار، ياريات ميكند. انسان نابيناست، ياريات ميكند. اما تو آن را بران!
پ.ن:
1- كتاب اندوه ماه، نوشته آرش حجازي.
