هر چند به تقويم سني اعتقادي ندارم اما با گذشت مدتي از ايام نوروز، 34 سالگي زندگي‌ام آغاز شد. تجربه‌هاي آرام زندگي همراه با برخي خيز‌هاي جسورانه‌، از مشخصه سال‌‌هاي گذشته بود. مهمترين و زيباترين تجربه‌‌‌اش، قطع همكاري كاري در اموري بود كه به اقوام نزديكم ارتباط داشت.

اكنون كه رفته رفته، دوران جواني را سپري مي‌كنم نيكبختانه زمان همچنان به سوي آينده و در انتظار آينده، در حركت است؛ خوب مي‌بينم، خوب مي‌شنوم و مهتر از اين‌ها شور حيات در زندگي‌ام در جريان است؛ عشق‌ مي‌رسد و هزار و يك رشته مرا به اين جهان پيوند مي‌دهد.

سيدعلي صالحي در مجموعه زيارت‌نامه مرغ سحر ۱، عنوان شعري دارند با عنوان "زنده باد اميد"، كه خوانده شدنش، خالي از لطف نخواهد بود.

در ازدحام اين همه ظلمتِ بي‌عصا
چراغ ِ راهم را از من گرفته‌اند
اما من
ديوار به ديوار
از لمس ِ معطر ِ ماه
به سايه روشن‌ ِ خانه باز خواهم گشت
پس زنده باد اميد!


در تكلم ِ كورباش ِ كلمات
چشم‌هاي خسته‌ي مرا از من گرفته‌اند
اما من
اشاره به اشاره
از حيرت ِ بي‌باور ِ شب
به تشخصص روشن ِ روز خواهم رسيد.
پس زنده باد اميد!

در تحمل بي‌تاب ِ تشنگي
ميل ِ به طعم باران را از من گرفته‌اند
اما من
شبنم به شبنم
از دعاي عجيب آب
به كشف بي‌پايان ِ دريا رسيده‌ام.
پس زنده باد اميد!

در چه كنم‌هاي بي‌رفتن ِ سَفَر
صبوري سندباد را از من گرفته‌اند.
اما من
گرداب به گرداب
از شوق رسيدن به كرانه‌ي موعود
توفان‌هاي هزار هيولا را طي خواهم كرد.
پس زنده باد اميد!

چراغ‌ها، چشم‌ها، كلمات
باران و كرانه را از من گرفته‌اند
همه چيز
همه چيز را از من گرفته‌اند
حتا نوميدي را . . .
پس زنده باد اميد!


پ.ن:
۱- زيارت نامه‌ي مرغ سحر و همخواني دختران خرداد ماه (مجموعه شعر)، سيد علي صالحي ، نشر چشمه ، ۱۳۹۰