وقتی مادرت بر دستهایت در غافلگیری بوسه میزند
خوشنود شویم
یا ناراحت؟
کماکان به عظمت و عزتمندی این موجود بیهمتا غبطه میخورم.
هرچند نگاهم به وجود نازنین مادر و پدر بدون تعلقخاطر است
اما از هیچ تلاشی برای بودن بههنگام لحظههای اندکی که در کنارشانم فروگذاری نمیکنم.
قدردانشان باشیم. . .
+ نوشته شده در ساعت 19:23  توسط پامج
|
در آستانهي سيسالگي
زندگيام به طور آبكي در جريان است
وقتي نگاه به جماعت زنانه مياندازم
مادران ما را محجوبتر و خجالتيتر از دختران امروزي ميبينم،
با وقار قدم برميدارند و به ندرت املبازي.
به وادي دختران كه سرك ميكشي، سرت خراب ميشوند
جرأت حرف زدن پيدا نميكني و يا شايد فرصتاش را.
نيمه تاريكند و دخمه.
شايد
مردان ما نيز عاطل و باطلند!
+ نوشته شده در ساعت 18:29  توسط پامج
|
"سیزده به در" شیراز باشی
کنار تخت جمشید
و مروری به تاریخ این سرزمین و
جای تمامی دوستان را در خوشی و شادیها سبز نگه داری.
جداً خستگی یک سال کار و مطالعه از تن به درآمد.
با این وجود ساعت یازده شب رسیده باشی منزل
و قبل از اینکه شال و کلاه کنی که برگردی تهران
دل تنگ این دیار و سرزمین شده باشی!!
عجب انس و الفتی
+ نوشته شده در ساعت 1:17  توسط پامج
|
اگر اقبالی باشد
با تصمیمی ضربالاجلی
سفر شیراز را در پیشرو دارم.
به گذشته که مینگرم
میبینم سنگینترین و بیباکترین تصمیمات را در سفرهای اینچنینی گرفتهام.
در آستانه دیدار همدلی چندین ساله
که مشتاقانه 2 سال انتظار کشیدهام.
+ نوشته شده در ساعت 0:4  توسط پامج
|