نوعی تازگی و معصومیت در تو دیده میشد
در ترکیبی مبهوت کننده
از بلوغ جنسی و سادگی کودکانه
که قلب از دنیا بیزار مرا لمس میکرد . . .
+ نوشته شده در ساعت 13:5  توسط پامج
به زندگی یکنواخت خودم استراحتی دادم
یه چیزی تو مایههای تصفیه و آرامش معنوی و این چیزها!
همیشه دوست داشتم یک نویسنده باشم،
اما حالا نمیتونم بنویسم یا حتی بخوابم !
فقط این رو بگم که برایم به مانند یک عقده فکری در اومده.
برای احساس خودم تأسف میخورم،
احساسم از زندگی به مانند احساس موشی است که در یک تله گرفتار آمده!
برای مردمی که از دید دیگران
خوش میگذرونن
میرقصن
عشقبازی میکنن
اما در واقع جز تحمل کردن چیز دیگهای را بین خودشون تقسیم نمیکنند.
همه اینها در مغزم میکوبید و من رو دیووونه میکرد!
+ نوشته شده در ساعت 12:59  توسط پامج